|
عتش عشق حسین بی آبیست قصه اش تا به ابد خون جاریست قصه ها نیک و بدش یکسان نیست در تعادل بد و خوب یک آن نیست عشق او تا به تعادل جاریست قصه اش تا به ابد خون جاریست سر گذشتش موج شد بی یاریست قصه اش پایان گرفت افسانه تنهایست
مسعود. + نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388 3:56 توسط مسعود |
پاییز چون پایان گرفت فصلی دگر از ره رسید در تکامل نه(۹) شدش کودک ز دی از ره رسید از تفکر کم ندارد علم در افکار اوست کودکی شیرین شدش فرهاد هم دنبال اوست اسمش از عرفان بود عرفانه نام نیک اوست راه او منطق بود احساس هم دنبال اوست ساعت ده. شب یلدا چشم به دنیایی گشود انتظارش نه (۹) ماهی همه را مجنون نمود تولدت مبارک
مسعود. + نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 5:58 توسط مسعود |
زندگی گردش ایام دل است وارثش جسم هزاران مشکل است روح از نیک و بدش خون جاری است حاصلش بودن حضوری خالی است خلقتش تکرار یک افسانه است پیچشش تا به ابد سوی دل است مسعود. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 1:48 توسط مسعود |
قصه عشق یکیست. تکه فراوان دارد دل چو درگیر تو شد. غصه فراوان دارد ارتباطش همه دردست. نه دردی آشکار حرف دل ناگفته شد. در قصه ها شد آشکار قصه ات را بنویس. حافظ شود افکار تو دل و دینت بنویس. این است کتاب راه تو مسعود. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 16:28 توسط مسعود |
اتصال تو به دنیای من است جای تو بالای ایمان من است تاج سر هستی . کجا زیبا تر است سادگی کاملترین کامل است من اگر حرفی زنم عشقی بگفت راه او بیراه است باید بگفت دل به دریایی زدم آشفته شد هر چه را گفتم خودی ویرانه شد حال بندش میزنم صبری بده تا خودی پیدا کنم صبری بده
مسعود. + نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 15:17 توسط مسعود |
تا تو را دارم از عاشق بودنم هیچ نترسم پلکانش به صفا مروم و هیچ نترسم عشقت آن منشور اشعار من است خورده برهم فلسفه اشعار شیرین من است عشق تو آسانترین بود گر بدید با بدان ننشسته بود یاران بدید راحتت گویم به مهرت زنده ام گر که جان را هم بخواهی باز هم زنده ام مسعود. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 1:24 توسط مسعود |
ای عشق در سورت بدم فرمان آزادی ز توست یک سخن از او بگو از هفت رنگ دین بگو تو بگو راهت چرا زندانیست زندگی از یاد برده راه تو ویرانیست زندگی ها را تو پیغامی ز آزادی بده اتحاد فکر را سرمشق آزادی بده مسعود. + نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 1:6 توسط مسعود |
دل که عاشق میشود دستور می گیرد از او گر خطا دل می کند دستور می گیرد از او دل هزاران مرتبه پیغام قلبش را شنید مثل فریادی نجاتی چون که او خود را شنید دل به خوشنودی او دستور برد هر جه کرد دامی شد و او را ببرد دل که زندانی شد و فردا ندید چون که او خود را در افکارش بدید مسعود. + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 18:34 توسط مسعود |
تفکر نور هر آیین فانیست خرد تصویری از ذهنی مجازیست در این ذهن مجازی تو سهیم باش ره از بی راهگان گیرو تو دین باش تو میدانی سوار افسانه اوست اگر چه سد دنیا زاده اوست هزاران سد تقدیر ناگذیر است عبور از تقدیر خود اندام دین است به زیبایی رها شو از خود و خویش که تقدیرت نمادیست از خود و خویش مسعود + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 16:1 توسط مسعود |
از سیاهی تا سفیدی هفت رنگ است در میان هفت رنگش همگی قصه رنج است تو بدان رنگ اول قهوه ای .سوخته عشق همه انسانها رنگ دوم قرمز . عشق فردای خدا سومی نارنجی . باد گرمی از آن سوخته عشق خدا چهارمی زردی ذهن من و توست رنگ پنجم سبزی روح خداست ششمی آبی شیطانی است . جنگ انسان با خدا و هستی و هر چه بلاست رنگ هفتم رنگ دیروز من است تا سفیدی دو قدم نا پیداست رنگ هشتم که دگر رنگ نبود . برزخ قصه من قصه تو قصه فرداها بود آن همه رنگ در این سد زمان همگی نیست شد و جمله یکی پیدا شد این چنین بود که رنگ اول رنگ تکرار من و تو ما شد هر چه تکرار زمان بود در آن بهمن عشق همگی آب شد و قطره دریا ها شد
مسعود + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 2:32 توسط مسعود |
|